حسن حسن زاده آملى
269
دروس اتحاد عاقل به معقول (فارسى)
وجود داشتن آن براى عقل ( بالقوّه ) است ، و نه وجود صورتى كه از آن صورت ( نخستين ) مأخوذ مىشود ، پس هر آينه عقل بالقوّه عقل بالفعل نيست ( يعنى چون معنى تعقّل عقل بالقوّه صورت را اين نيست كه نفس وجود صورت براى عقل بالقوه حاصل باشد و گرنه نفس وجود صورت براى مادّه هم حاصل هست پس بايد مادّه عاقل آن صورت باشد و نيست ، و همچنين صورت متّخذ از آن صورت نخستين معنى تعقل كردن عقل بالقوّه آن صورت را نيست و گرنه امر الى غير النهايه مىكشد و سؤال قطع نمىشود . پس البتّه عقل بالقوّه عقل بالفعل نيست ) مگر اينكه حال عقل بالقوه و عقل بالفعل ( يا اينكه ضمير بينهما را به عقل بالقوّه و صورت مجرده ارجاع دهيم و مآل هر دو وجه يكى است ) حال مادّه و صورت مذكور وضع نشود ( يعنى فرض نگردد . غرض اينكه مادّه و صورت مذكور اشاره به مادّهء اجسام و صور اجسام است كه در حقيقت از يكديگر انفصال و جدائى دارند . پس اگر حال عقل بالقوه و صورت مجرده را مانند مادّهء اجسام و صورت آنها بدانيم كه از يكديگر در واقع جدايند نفس ناطقه ، عاقل صورت نخواهد شد و عقل بالقوّه عقل بالفعل نمىگردد چنان كه معلوم شد . و اگر حال آن دو را حال مادّه و صورت مذكور نگيريم بلكه به وجه ديگر بگيريم كه در آخر همين دليل به صورت نتيجه بيان مىشود كه اتّحاد عاقل به معقول است ، مدّعى ثابت مىشود كه عقل بالقوّه عقل بالفعل مىگردد و نفس ، عالم و عاقل به صورت مجرّدهء علميّه خواهد بود ) . [ عقل بالقوه و عقل بالفعل ] و نيز جايز نيست ( يعنى جايز نيست كه شقّ اوّل از شقوق ثلاثه باشد ) كه عقل بالفعل خود آن صورت باشد زيرا كه عقل بالقوّه به عقل بالفعل خارج نمىشود ( يعنى اگر عقل بالفعل نفس آن صورت به تنهائى باشد با قطع نظر از عقل بالقوّه ، عقل بالقوّه از بالقوه بودن خارج نمىشود و عقل بالفعل نمىگردد ) زيرا كه عقل بالقوّه خود آن صورت نيست بلكه قابل آن صورت است با اين وضع ( يعنى با اين فرض ) كه عقل بالفعل نفس آن صورت باشد ( يعنى با اين فرض كه نفس آن صورت به تنهائى با قطع نظر از عقل بالقوه عقل بالفعل باشد و عقل بالقوه قابل آن باشد ، پس عقل